تبليغاتX
عروسکخانه


















عروسکخانه

"...داستان های بی نقطه ی کافه ای که عروسک نداشت"

 

 دست از طلب ندارم...

کلا چیزی ندارم...

تا کام من برآید...

نفسی هم ندارم...

تا جان رسد به جانم...!

 دردا دردی است خاموش...

در سینه ام غم تو...!

یا رد بشو گذر کن...

یا خواستی حذر کن...

بی خود نشسته ای هی...

دست در دماغ داری...

دلبر که در کف او سنگ است مرغ خارا...!

آنجا که تو نشینی...

صد قافیه بسازی...

اینجا منم که تنها در فکر عرضم و ساز...

عرضی میان نباشد...

سازم شکسته باشد...

لب بر چه کس گشایم...

کاین غصه هم سر آید...

رحمی نمی کنی گر...

بر حال این توانگر...

بردار برو دلت را...

کاین ره جفا ندارد...!

دردی است درد عاشق...

دردی است در دل من...

سر باز می کند هی...

گاهی به آب چشمی کم می شود نوایش...

مطرب خیال می کرد...

سازش به ما اثر کرد...

جانا بیا که بی تو....

صد ساز صدا ندارد...

آنجا که من نشینم...

رنگی میان نباشد...

آن وقت که تو بیایی ...

رنگین کمان بر آید...

لب بر نمی گزد هی...

درویش بر من و عشق...

چون درد عاشقی را بهتر ز من بداند...

جانم به لب رسیده...

بی تو ولی چه فایده...

یا رد بشو گذر کن...

یا من برم حذر کن...

خوب رد نمی شوی باش...

آش ماش بیرون باش....

مواظب خودت باش...

شلوار من زیر درخت آلبالو گُم شده...

توی همون ده که پُره دختره...

چشمای دختراش سیاه و نازه...

لب توپولی...مو طلایی ...سبزن و گًل باقالی...

قد کشیده دارن و ابرو هاشون کمنده...

کمر باریک و خوش ادا و خوش ژست....

دل می برن با خنده های ریز و اشوه های تمیز و ....

دل می برن ...دل می برن...دل می برن با دندون طلاشون...

هاجر عروسی داره...

نه والا نه بلا...

هاجر دمب خروسی داره...

نه والا ...نه بلا...

هاجر توی صندوقش صدتا النگو داره...

نه والا...نه بلا...

هاجر دوماد نداره...

نه والا...نه بلا...

هاجر توی باغچه شون ریحون و مرزه داره...

نه والا...نه بلا...

هاجر توی عروسیش حنا نذاشت تو دستاش....

نه والا ...نه بلا...

هاجر غصه نداره...

نه والا....نه بلا...

هاجر مرض نداره...

نه والا...نه بلا...

هاجر توی گلدونش یه دونه گُل نداره...

تو رو به خدا...؟ کی گفته...؟

همون کسی که هر روز دم خونشون نشسته...

دم خونشون نشسته...؟

دم خونشون صب تا شب یه لنگه پا وایساده...

دم خونشون وایساده...

گاهی وقتا راه میره زیر درخت مجنون...؟

راه می ره...؟زیر درخت مجنون...؟

نمیدونم می شینه...راه میره...

چی کار داره....؟

به تو چه...

به من چه...؟

هاجر عروسی داره ...

دمب خروسی داره...

مرغ و خروس داره...

یال پلنگ داره...

دو سه تا هم کرگدن...

با سه تا خوک و کفتر....

زرافه و بزغاله...

هاجر هیچی نداره...

چون من میگم نداره...

هاجر توی لباسش فقط یه لقمه داره...

لقمه ی نون وسبزی....

با پنیر محلی...

کوکب خانم لباسش دو تا سوراخ  داره...

اصغری زن نداره...

ممدلی دو تا داره...

اون یکی برق نداره...

اون یکی دون نداره...

اون یکی لب نداره...

اون یکی دست نداره...

اون یکی عشق نداره...

تا به خودش بنازه...

اون یکی رفته بالا...

اون یکی رو زمینه...

یکی نشسته این ور...

یکی نشسته اون ور...

یکی نگاش قشنگه....

یکی اما بی ریخته...

یکی دلش سبزه و یکی اما سیاهه..

یکی تو جاش می شاشه...یکی اما میرینه...

یکی شب ها می خوابه...یکی اما بیداره...

شب شده پُر ستاره چشمک بزن دوباره...

بیا کنارم بشین دختر آتیش پاره...!!!

                    <<<<<<<<<<>>>>>>>>>>>>

آخ...

تموم نمی شد شعره...

دیگه داشتم حالت تهوع می شدم...

این هم یکی دیگر از شعر های بامداد جانه....

و به شدت مشکوک می زنه این روزها ....

به گمانم بد جور دلش جایی...پیش کسی گیر کرده...

چون شب ها به شدت پُر خوری می کند...

از آن ور تا صبح شعر می گوید...

گاهی وقت ها هم آهنگ میگذارد می رقصد برای خودش...

گاهی وقت ها بلند بلند می خندد...

گاهی وقتها...

گاهی وقت ها انقدر کارهای عجیب و غریب می کند که ترجیح می دهم ببرمش پیش

روانپزشکی و بگویم آخه بچه تو ۵ سالگی هم عاشق میشه...؟!

از ان ور پامچال دختر خوبی است...

با خمیر های بازیش بازی میکند...

کارتون تماشا میکند...

گاهی وقت ها میرود توی حیاط با گربه ها بازی میکند...

به گنجشک ها غذا می دهد...

از درخت توت بالا میرود...

از شاخ هایش مثل جغد آویزان می شود...

بهش میگم خطرناکه گوش نمیده...

میگه سر ته بودن و دوست دارم...

هر روز یه بشقاب بستنی نسکافه ای کاله می خوره...

جای صبحونه...

شکلات فندقی و لواشک و چیپس و پُفک و یه عالمه خوراکی خریده گذاشته

تو کمد درشم قفل کرده...هر روز یه کمی میخوره ازشون...

کلا این دو در دو دنیای مختلف از هم زندگی می کنند...

که سایه ی این دو زندگی مختلف روی زندگی من هم تاثیری دو چندان گذاشته...

یکی انقدر بزرگ...

و دیگری آنقدر کوچک...

من کجا ایستاده ام...

کجای این روزهای غیر صمیمی...

کجای این شب های سرد و ابری...

کجای این گول زدن های تکراری...؟

کجای خط عمود بر قامت خمیده ی پیرزنی نود ساله...

با چروک های عمیق زیر چشم و رگ های بیرون زده ی پشت دستانش...

کجای نگاه مضطرب مرد روشن دل بی قرار...؟

من کجا نشسته ام...؟

کجا نشسته ایم...؟

روی موج خیالیم...؟

یا واقعیتیم و باور نداریم خویشتنمان را...

آنگاه که پا روی زمین نهادیم و یک سره دلهره بودیم و ترس...

یک سره روی سُرسُره ی بی رحم زمان نشستیم و تاب خوردیم و تاب خوردیم و تاب خوردیم...

تابیده شدیم لا به لای سنگ های مرمرین سفید و سیمان های خاکستری...

پیچیده شدیم لای خرطوم زمان و آنقدر فشرده شدیم و فشرده شدیم و فشرده شدیم...

تا آه از نهادمان بلند شد...

و آنقدر فریاد زدیم و فریاد زدیم و فریاد زدیم...

تا گوش جهان را پاره پاره کردیم...

و بعد در تابوت سرد و خسته ی مرد ارمنی دراز کشیدیم تا باورمان شود کفن هنوز هم 

چیز خوبی است...!

 

+نوشته شده در دوشنبه دوم آذر 1388ساعت1:11توسط سمیه | |

 

ای بابا جو گیرید به خدا شماها...

من بروم یک هفته ی دیگر بیایم...؟!

نه آخه به من میاد...؟!

زرشک....

شاید من جز نوادر آدم های روی زمین باشم که بیشتر از ۲۴ ساعت...

حالا شما بگیر ۴۸ ساعت در موارد خیلی حاد...

 نمیتوانم با یک احساس یک جور به دورو برم نگاه کنم...

یعنی می خواهم بگویم تا این اندازه خلق و خوی غیر ثابتی دارم...

 تا آنجاییکه یکی از اساتیدم به من گفت تو شبیه روس ها می مانی...

 در این حال و احوال سیاسی...

 تو رو خدا یکی نیست بگه جای این حرفاست...

زبونم لال...

ولی بی شوخی...

روس ها را به شدت دوست دارم...

از نویسندگان و بازیگران و کارگردان هایش بگیر تا  مانکن هایش را..

 روس ها فوق العاده اند...

 باور ندارید...

 خوب به جهنم...چی کارتون کنم...

خوب کجا بودیم...

یه کم متن را ادبی تر می کنم حوصله تون سر نره...

" خاطرات...

این معدن به زیر خاک خفته ی اعصار ....

رنگینه های روی ظرف های بلورین و دخترکان عریان شده ی روی لیوان های کمر باریک...

(البته رو لیوان های کمر باریک عکس این پادشاهان سلسله ی قاجاری با آن سیبیل های

تابیده بیشتر نمایان است نمی دونم چرا گفتم دخترکان عریان...شما بذارید به حساب ذهن منحرف

من ...ذهن خودمه دوست دارم به انحطاط بکشونمش...شما رو سننه...والا...فضولا...بی تربیتا...

بی ادبا...توپتو بردار برو جلو در خونتون بازی کن و گرنه به دایی م میگم بیاد توپتو سوراخ کنه ها...

دماغو...)

خاطرات ...

این حس های عجیب و غریب موهوم تابیده شده در مکان ها...اشخاص...زمان ها...حتی بوها و رنگ ها.

لحظه های گنگ...

بوی عطر یاس میدهد دستان خاطره...

و دهانش عطر بهار نارنج...

پاهایش هیچ گل سرخی را لگد نکرده..

خاطرات....

این بد مصب هایی که فقط از آبشخور خیال می نوشند و پروار می شوند و صاحبانشان را

فقط به رنج می اندازند...

خاطرات...

این رنگین کمان های ۷ خط و خالی که تو را پرتاب می کنند  در زمانی که از دست رفته...

گذشته....!!!

این ننگ جامعه ی بشری...

این خوره ی مغزی افتاده به جان آدمیان...

که باعث شده سالانه هزار نفر خویشتن خویش را بی گناه به دار مجازات بیاویزند...

بی دلیل...بی جهت...پوچ اند و عبث...این خاطرات گذشته را میگویم وقتی با سو ء تفاهمات و

سو ء تعبیرات در هم می آمیزند...

و بوی نایشان به هوا بلند می شود بس که خیانتکارندوکثیف..

سو ءتفاهمات را میگویم که قاطی شده اند در خاطرات....

و انقدر قدرت دارند که هر طور که دلشان می خواهد به خاطراتمان شکل می دهند...

این معصومان خفته در ذهن را...!

نهایت ما نیز خاطره ای هستیم که زودتر از موعدش در رویایی شگرف جان گرفتیم...

و حالا به واقعیتی عجیب تبدیل شده ایم و آن واقعیت عجیب چیزی نیست جز ء همین

زندگی معروف خودمان..."

بسه ...

زیادی ادبی شد....

چقدر هم ادبی بود...!

تازه رسیده ایم تهران...

خسته ام...

خیلی...

فردا باید صبح یروم دانشگاه...

از آنور فرهنگسرای بهمن...

راستی دوستان عزیز شنبه و یکشنبه و دوشنبه و چهارشنبه....

اجرای اُدیپ به کارگردانی حمید پور آذری هر روز در ۲ سانس

۴ و ۶ در سالن شماره ی دوی فرهنگسرای بهمن به مناسبت جشنواره ی بانو

اجرا می شود...

حالا اگه عشقتون کشید پاشید بیاید کا رو ببینید و به ما انرژی مثبت بدهید...

اگر هم نتونستید بیایید که دیگه چی کارتون کنم...

به من چه... گفتم که گفته باشم بعدا شاکی نشید نگید نگفت...!

                            <<<<<<>>>>>>

    لب هایش سرخ بود...

    از آن رنگ های سرخ اناری  که تو را به فکر فرو می بُرد..

     که تازه لب از لیوان پُر از آب انار برداشته....

   یا اینکه......

 

+نوشته شده در جمعه بیست و نهم آبان 1388ساعت18:13توسط سمیه | |

 

ا....

اشتباهی شد...

هنوز یک هفته نشده...

ما یزدیم...

این صفحه کلیدم که فارسی نداره...

پدرم دروورد...

آخ زبان مادری پاست میداریم...

آن شب هنگام که قصه ها از ترس گُم شدند در دل هزار قافیه و پسوند...

و انگار توک زبانت رمز جاودانگی جا ماند...

اما تو بی دریغ به تپشت ادامه بده تا روزی که از اول به خاطره تبدیل شوم...

                                   .......

خاطرات این بار کم شده اند...

یا من باز هم چیزی را از قلم انداخته ام...؟

به خاطراتم توک نزن هنوز دم نکشیده است....

...........

هنوز پر از حرفم...

هنوز...

 

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388ساعت19:42توسط سمیه | |

 

 امروز انقدر ویر نوشتنم آمده بود که می خواستم بروم کافی نتی جایی فقط بنویسم...

 صبح ساعت ۶ بیدار شدم...

۸ رسیدم دانشگاه....

بعد از چهار ماه دیدن دانشگاه حال و هوایی وصف نا شدنی داشت...

هنوز درخت های اوکالیپتوس سایه انداخته بودند روی میز و صندلی های کنار بوفه...

 هنوز مرد بوفه چی من و دوستم رویا را می شناخت...

 شاید چون ما تنها کسانی بودیم که ساعت ۹ صبح هوس کوکتل میکردیم....

 و این بنده خدا بود که روی ما را هیچ وقت زمین نمی انداخت و برایمان درست می کرد...

  خوشحالم که دوستی به باحالی خودم دارم...منظورم رویا است...

 وارد کلاس می شویم...

 کلا من در طول این ۹ ترم ۱۰ بار سر کلاس های مختلف رفته باشم...

 که آن هم اکثرا درس های عمومی بوده...

 مثل کامپیوتر...

 و این اولین درس تخصصی است که می نشینم روی صندلی دسته دارش که برای دست چپی هاست

 و رویش کسی با خودکار حک کرده جکسون...!

  خلاصه بحث سر ازدواج است...

 مگس ها هم سر کلاس ویراژ میروند....

 همچنان  هم سر کلاس پارازیت می اندازند بعضی ها برای جلب توجه...

 خدا را شکر می کنیم که سنمان از پارازیت انداختن گذشته و گرنه خودم یک تنه کلاس را

 به هرج و مرج می کشاندم...

 بماند به دلیل خستگی هم بود...

 دیشبش فقط یک ساعت خوابیده بودم نمیدانم چرا...

 به دلایلی که شاید هیچ وقت نوشته نخواهد شد...

 و هیچ وقت گفته هم نخواهد شد...

 دیشب فقط نشسته بودم روی تختم و فکر می کردم...

 انقدر فکر کردم که بالاخره مغزم دچار اب ریزش شدید شد و آب هایش را به داخل کانال های چشم و

بینی ام فرستاد تا سلول های مغزم بیش از این غرق نشوند...

 خلاصه بحث ازدواج تمام می شود....

و میرویم سراغ کتاب...صفحه ی ۴۵ کتاب ارزشیابی شخصیت ...

 پرسش نامه شخصیتی برون رویتر را که تشکیل شده از ۱۲۵ تست که با جواب های بله و خیر و

نمی دانم کامل می شد را حل می کنیم...

 نمی دانم چرا هیچ کدام از جواب هایم نمی دانم نمی شود...

 بس که من همه چیز را می دانم...

 حتی افکاری که هر کدام از شما در مغزهایتان دارید...

 از راه دور هم می توانم بفهمم به چه چیز  ی فکر می کنید...

و دقیقا در بن بست کدام کوچه ی نرسیده به خیابان ولیعصر گیر کرده اید...

 ربطی به درس هایی که خوانده ام ندارد این یک ویژگی کاملا ذاتی است که از اجدادم

 به من ارث رسیده...

 گاهی اوقات به چشم آدم های دورو برم نگاه نمی کنم چون خیلی چیزها از تویشان

 میفهمم و ترجیح می دهم اسرار آدم ها برای خودشان باشد و وارد حریم خصوصی شان نشوم...

 خوب می فهمم دیگر دست خودم نیست...

 حتی از انرژی اس ام اس هایی که به دستم می رسد حال و هوای ادم ها را می فهمم...

کلا خیلی چیز می فهمم که ۹۰ درصدش توهم است ...

 از آن ۱۰ درصد باقی مانده...

 ۵ درصدش خیال است که تغریبا می رود و جز دسته ی ۹۰ درصد می شود..

 و ۵ درصد بقیه اش هم کشک است...

 و نتیجه می گیریم که کلا من نفهمم و فقط پُز روشنفکری برداشته ام که من میدانم...

خلاصه آخر کلاس استاد حاضر نمی شود جلوی اسمم حاضری بزند...

 خواهش و تمنا فایده ای ندارد...

 چون استادش زن است...!

 می ایم پیش مسئول رشته ی درسمان خانمی است به اسم خانم خسروی

 به شدت من را دوست دارد...

 میگوید هر وقت می آیی توی اطاق انگار زلزله آمده...

 دارم پیشش درد و دل می کنم عجب استاد بدجنسی است....

 دوستم رویا می زند به بازوی دست چپم که هی پشت سرت...

 بر میگردم میبینم پشت سرم ایستاده و می خواهد لبخندش را قایم کند تا از اوبهت

استادی اش کم نشود...

 شانه ی استاد را می بوسم...

 و دقیقا این جمله را می گویم....

استاد اگر کور سوی امیدی بود دیگه کور شد...

 خنده اش گرفته اشک توی چشمانش جمع شده...

 خودم یک لحظه خودش را جای مجید  قصه های مجید دید...

 خلاصه ترجیح می دهیم منت کشی را جمع کنیم برویم کنار بوفه ساندویچمان را سفارش بدهیم...

 با دوغ...

 حالا کار عملی هایم را می برم شاید دلش به رحم امد تا باز خدا چه بخواهد..

 ساعت نزدیک ۱ است رسیده ام دروازه دولت...

 مقنعه م صبح توی مترو پاره شد...

 آخه صبح مقنعه م گُم شده بود یک مقنعه از زمان دوران تحصیل در دبیرستانم

 را پیدا کردم که عجیب تنگ بود و مرا به مرز خفه شدن می کشاند...

 آمدم جای چانه اش را کمی باز کنم این کمی حدود ۷ الی ۸ سانتی شد...

 سنجاق قلفی زده بودم زیر چانه ام عین خانم های پا به سن گذاشته...

 به همین دلیل بعد از پیاده شدنم از مترو به فکر خرید یک شال افتادم...

 تا خود میدان فردوسی فقط کفش بود و کفش...

 بعد از میدان فردوسی هم دیوار بود و دیوار...

 بعد از دیوار های تقاطع حافظ انقلاب...پارک بود...

از همان پارک های سوسولی با ان تاپ ها و سُر سُره های پلاستیکی...

 که انگار برای کودکان زیر ۷ سال تعبیه شده....

 یاد تاپ و سُر سُره های آهنی خودمان به خیر....

 سُرسُره های داغ بود دامن هایی که بالا می رفت و پایت را میچسباند به داغی

 سُرسُره...و تا وقتی که به تهش برسی یک سره از سوزش پاهایت جیغ میزدی....

 همیشه هم با باسن می افتادیم روی قلوه سنگ های زیر سُرسُره...

 بس که شیب هایش تند بود و ارتفاعش بلند...

 نفسمان بند می آمد تا از پله هایش بالا برویم...

 ولی سُرسُره های امروزی ۴ پله بیشتر ندارند..

 شیب تندی ندارند...

قلوه سنگ هم ندارند...

 گند بزنن تکنولوژی بی پدر و مادر را که درست ادرارش را پاشیده روی خاطراتمان....

 میرسم به جلوی تئاتر شهر یک شال و روسری فروشی هست...

 یک شال پشمی بر میدارم...

 راه راه است...

 راه های صورتی زرشکی...سورمه ای ..طوسی...

 صورتی و زرشکی اش بیشتر است تا هماهنگی اش با عینکم دو چندان شود...

 کتاب های دانشگاهمان را هم میخریم...

 ۲ عدد کتاب از صادق هدایت هم خریدم....

 بوف کور کتابی که هر وقت خواستم بگیرمش دستم نمی رفت طرفش ولی امروز جراتش را به خودم

 دادم...خریدمش با یک مجموعه از داستان هایش...

 می رسم به خانه هنرمندان ساعت ۲ است...

 بیکارم...

مثل کبوتر چاهی های که از سر بیکاری جمع شده اند توی چمن ها و بی خود توک میزنند

 لای چمن ها شاید چیزی لای توکشان گیر کند...

 بوف کور را باز می کنم...

 تا صفحه ی ۲۶ اش پلک نمیزنم...

 ساعت ۳:۵۰ دقیقه است...

 پلک هایم را به هم میزنم...

 کتاب را میبندم...

من باید زودتر بوف کور را می خواندم...

 بماند که الانم دیر نشده...

 میروم پیش بچه ها حمید پور آذری میگوید سیاه نکن خودت را اول کار لاکی باش...

 توی بالکن نشسته ام طناب دور گردنم است...

امتداد طناب توی دست هانیه همان دختر بچه ی شیطانی که من را تا پای خفه شدن برد بس که طناب

را محکم میکشید تا آنجاییکه داد یکی از تماشاچیان در امد که خفه شد بیچاره...

آمده ام خانه روی گردنم جای رد طناب مانده....

 خدا کند پدرم پیش خودش فکر نکند خیال خودکشی داشته ام...

 هر چند این روزها از من بعید نیست...!

خودم خودش را سرزنش میکند...

 موضوع پیش پا افتاده ای است حل می شود...

 خودم تصمیم میگیرد به خودش اطمینان کند...!

 کارهای همیشگی است...

 دستشویی دارم...

 ساعت ۸ شب است روی بالکن ایستاده ایم تمرین می کنیم که چطور تمام قاب ها را روی دست

 بگیریم تا توی سالن بتهون نشان مردم دهیم...

 هوا سرد است...

خسته ام....

دستشویی هم دارم...

کفشم توی سالن انتظامی است درش قفل است...

با ان کفش های تمرین هم که دستشویی نمی شود رفت...

اوضاع قمر در عقربی است...

 ترجیحا گریه ام مگیرد...

 ولی به صورت بغض گنده ای قورتش می دهم تا بعدا جایی دیگر سر باز کند ...

 خانه ام....

شب است...

چشمانم تار است..

صورتم سیاه است...

فردا میرویم سفر...

تا یک هفته ی دیگر اینجا تعطیل است...!

                                             ****

دیگه چیزی ندارم بهت بگم...!

حالا میتونی شب راحت بخوابی...

چون زمین عجیب گرده...

و گرد بودنش باعث چرخیدنش میشه...

و چرخیدنش باعث می شه....

خیلی زود دل آدم ها از دست هم دیگه بگیره...!

                                                    ***

رومولوس را دیشب دیدم...

اجرای خوبی بود....

اما نه آنقدر خوب هم ...

سینا رازانی را دوست داشتم...

سیامک صفری با آن هوش سرشارش که امروز آمده به من می گوید حال دامادتان چطور است...

چون یک بار سر کلاس هایش قطاب بردم...

هنوز یادش بود...

با اینکه به ظاهرش نمی خورد در حافظه اش چیزی بماند...

ولی من را بعد از ۹ ماه شناخت...

میگویم با این سیاهی صورتم...

من را از کجا شناختی..؟ میگوید ....پس چی خیال کردی من شاگردانم را میشناسم...!

و کلا موقع تشویق کردن سیامک صفری همیشه گریه ام می گیرد سر شکار روباهش هم گریه ام

گرفت...

نمی دانم چرا...

دیشب هم گریه ام گرفت که زود سالن را ترک گفتم تا کسی اشک هایم را نبیند...!

 رحیم نوروزی هم خوب بود...

داریوش موفق هم موفق بود برای خندان مردم مثل همیشه....

پیام دهکردی دوست داشتنی بود...مثل همیشه...

خانم ها هم خوب بودند ...روی هم رفته همه خوب بودند...

                                              ***

من دیگه رفتم بخسبم...

تا یک هفته ی دیگه...

 شایدم یه مدت طولانی تر که خودمم هم نمیدانم خداحافظ...

شب همگی خوش...

چراغ ها رو یادتون نره خاموش کنید...

کفتر پشت پنجره چشماش به نور شب عادت نداره...

تخم هایی که گذاشته ممکنه دیگه جوجه نشه...!

جدی جدی خدافظ...

 

+نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388ساعت2:7توسط سمیه | |

 

 باز هم اینجا آدم هایش عاشق می شوند...

 عاشق من هم که نشوند می آیند دردو دلشان را پیش من می کنند...

 به جون خودم من نمی فهمم عشق های اینطوری و...

 آخه چرا باید به این نوع احساسات دگر جنس خواهی عشق گفت...

 عشق فقط برای من در چهار کلمه معنا میابد...

 عشق به خدا...

 عشق به پدر...

عشق به مادر...

عشق به خواهر ....

 و اگر همسری آمد عشق به همسر...

 من واقعا عشق به یک انسان را در حالیکه تو از طرفت مطمئن نیستی را نمیفهمم...

 انسان بزرگتر از این حرف هاست...

 و به نظر من عشق یک طرفه فقط جنبه ی خودتخریبی دارد و لا غیر...

 خوب مثلا هی زور بزنیم تا کسی را که دوستمان ندارد را شیفته ی خود کنیم...

 دنیا انقدر اتفاقات جالب و دیدنی را برایمان کنار گذاشته که اگر فقط به این چیزها و

 مسایل بخواهیم نگاه کنیم چشممان از دیدن همان اتفاقات جالب خط بالا محروم می ماند...

 و باید بگویم قسمت تنها چیز گریز ناپذیر موجود در دیار فانی است...

 که هیچ راه فراری هم ندارد...

 خوشبختانه یا بدبختانه...

 پس دوستان من زندگی را محدود به عشق های سطحی و زود گذر که من نام هوس را بر آن

 میگذارم نکنید...خداییش عمرتان را تلف کرده اید و لا هیچ...

 و تمام این چیز هایی که من نوشتم نه تنها نشان دهنده ی مخالفتم با عشق نیست...

 بلکه به شدت عشق برایم مقدس بوده و هست...

 اما نه هر عشقی...

 و گرنه چه کسی است که از یک عشق واقعی بدش هم بیاید...

 و این متن را نوشتم چون ناخواسته این روزها وارد داستان های عاشقانه ای شده ام که

 نه سر پیازم و نه ته پیاز و فقط این وسط اعصاب من است که دارد از دست می رود این روزها...

 دختر خاله ام یک جمله ی کلیدی درباره ی من دارد و آن این است که من آدم های

 دور و برم را به شدت پُر رو می کنم...

 خوب راست می گوید وقتی دوستم مهدیه زنگ میزند و میگوید کسی خانه نیست حوصله ام سر

رفته با من حرف بزن...

 از آن طرف آدم های دیگر یکی یکی زنگ میزنند...

 خوب من مخالف حرف زدن نیستم اما حرفی که در آن بیان کاری باشد ایرادی ندارد...

 ولی حرف های صد من یه غازی که بی خود وقت آدم را میگیرد به نظرم بیهوده ترین کار دنیاست...

 و من اصلا تا اینجای متن از واکنش معکوس سازی استفاده نکرده ام...

 خدای من شاهد است....!

دلم میخواد یه متن قشنگ بنویسم...

 به جان خودم از روی همتون شرمنده ام مخم تازه گی ها تعطیل است...

 خدارو شکر یکشنبه میرویم سفر...

 خیلی احتیاج داشتم تا دوباره کمی آدم شوم...

 پامچال و بامداد هم بنده خدا توی این چار دیواری پوسیده ن...

 یه هوایی بخورن بد نیست...

 ولی یه ترسی ته دلمه نمی دونم چیه...

هر چی که هست ترس از ارتفاع نیست....

مطمئنم....!

                                              *****

      یک کوزه ی پُر از آب...

      یه راه پُر پیچ و خم....

     با پاهای خسته ی پیرمرد دوره گرد...

     سر پیچ اولی که میرسید به دهی...

     همون ده بالایی که داشت مرغ های نازی...

     همون ده بزرگی که دختراش قشنگن...

     به موهای سیاشون دستمال سر می بندن...

     همون دهی که هر سال درختای انجیرش هزار شکوفه میده...

     همون دهی که پارسال ممدلی توش دوماد شد...

     همون دهی که داشتش یه عالمه خونه و تو هر خونه یه حوض و یه دستشویی و حموم...

      همون دهی که مامان تو قصه هاش یادش رفت ...

      بگه از دیو و دلبر....

      همون ده سر پیچ....

      که زلزله خراب کرد تمام خونه هاشو....

      کوزه ی اآب افتاده....

     پیرمرده نشسته...

      نوه اش زیر آواره...

       کوزه شم آب نداره....

       چی کار کنه....

       بیچاره...

       طفلکی دست نداره....!

                                              ******

این هم یک شعر کاملا بداهه که همین الان توسط بامداد جان سروده شد...

هنوز من معتقدم که شاعر ها باید مرد باشند...

چون احساسات نابی در مردها هست که در زن ها نیست...

 لا اقل اگر هم نباشد اینطور می نُماید...

باور ندارید از مولانا و حافظ بپرسید...

البته سعدی و خیام و دیگر شعرای مذکر پارسی زبان را هم به این لیست بیافزایید...

در مردها غلیان احساسات بیش از زن هات...

زن ها ادای احساس را در می اورند...

حال انکه مردان سراسر احساسند...

باور ندارید...

از مجنون بپرسید....

و از همین روست که اکثر مفاخر ادبی ...هنری...علمی....و ....مرد بوده اند...

چون مردان وقتی کاری را انجام میدهند با تمام احساساتشان آن کار را انجام میدهند...

ولی زنان بعید میدانم سرگرمی هایی که در زندگی برای خودشان درست میکنند بهشان وقتی

بدهد که با تمام وجود کاری را که شروع کرده اند به پایان برسانند...

از ان رو از امروز...

یعنی فردا...

یعنی همین جمعه ی خودمان من یعنی سمیه...

به شدت جنبه های مردانه گی وجودم یا همام آنیمای معروف وجودم را تقویت می کنم...

و طی اولین حرکت...

هیچ کاری نمی کنم...

به هیچ چیز فکر نمیکنم...

به کسی کاری ندارم...

و.....

و... حتما باید بروم تصدیقم را بگیرم....!

                                                ***

      " گلوله های برفی ات را به من نزن ...

      چون....

       تازه از زیر بهمن نگاهت بیرون آمده ام...!"

 

           ووووووووه خداییش حال کردین جمله رو خودم کف کردم...

           شما هم کف کنید که دسته جمعی کف کرده باشیم...

           تنهاییش حال نمی ده...!

                                               ***

 ـمن رفتم...

-کجا؟

-همان جا...

-کجا؟

-آنجا..

-کجا؟

-کمی دقت کن...

-کجا...

-کمی سکوت کن...

-کجا؟

-گرم است...

-کجا...؟

-گاهی هم سرد است...

-کجا...؟

-تا صبح هم میتوانی بمانی...

-کجا...؟

-چقد عجولی...!

-کجا.....؟

-همین جا در آغوش بی آلایش تو...!

-آخ...فدات...!

 

+نوشته شده در جمعه بیست و دوم آبان 1388ساعت2:16توسط سمیه | |

 

نوشتن در این شرایط بسیار فوق العاده مینماید...

 باید ساعت ۴ خانه هنرمندان باشم...

 مسواک نزدم...

 سیر خوردم...

 بیچاره مردم...

 نماز نخوندم...

 دستشویی کوچیک دارم هنوز نرفتم...

 نصفه لیوان آب رو میزم هنوز نخوردم...

  اطاقم و جارو نزدم...

 رخت ها رو از روی بند جمع نکردم...

 ظرف ها رو نشستم...

 خواهرم را که دیروز تازه از یزد امده را درست ندیده ام...

 مادرم را هنوز نبوسیده ام...

 خواهرم را هم...

 هر چند مامانم از ماچ و بوس بدش میاد...

 همیشه یواشکی از پشت گردنشو بوس میکنم...

 گاهی اوقاتم شیکم توپولیشو...

 مامان با تمام گیر هایی که به من می دهی...

 با تمام شب هایی که خسته از کار روزانه...(صدای گریه ی دسته جمعی حضار...اوه ...)

 بر میگردم...

 مسخره ام میکنی...

 گیر میدهی دندانهایت شبیه پیرزن ها شده...

 پوست صورتت زشت شده...

 کلا غیر مستقیم میگویی خیلی زشت شدی...

 بس که به خودت نمی رسی...

 با تمام این احوالات مادر توپولی و نازنینم...

 با اینکه اینجا را هیچ وقت نخوانده ای چون نوشتنم را هم قبول نداشتی...

 با تمام همه ی ایناییی که گفتم...

 آرزویم این است که کف پاهایت را غرق بوسه کنم...

 بس که برایم عزیز و نازنین بوده ای...

 با نمک و یادم رفت بگم...

 قوربونت برم....دوست دارم...

 چرا این متنه اینجوری شد...

 به خدا من بی تقصیرم...

 یهو نمیدونم چرا عشقولانه م به مامانم گُل کرد...

                                               ****

 من در زندگی ام تنها مردی که بوسیده ام پدرم بوده...

 اگر روزی شوهر کنم احتمالا او دومین مرد خواهد بود...

 تمام اینها نشان می دهد که من به اصول اخلاقی بیش از تصور اطرافیانم پای بند بوده...

 و هستم...

                                           *****

 ای وای دیر شد...

 من دیگه برم...

خدافظ...

 راستی...

 می خواستم بهت بگم...

 خیلی...

 خیلی...

 خیلی...

هیچی...

برو دیگه ...

 پر رو می شی...!

حالا برو تو...

شاید بعدا بهت گفتم...

الان نه...

وقتش نیست...

باریکلا...

 

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت15:29توسط سمیه | |

 

  کلا منتقد زیاد ندیده ام اما می توانم به جرات بگویم...

 یکی از با مزه ترین منتقدینی که تا به حال دیده ام کسی نیست جز همین بهزاد صدیقی

 خودمان...

 یادش به خیر بعد از نمایشنامه خوانی های خانه ی هنرمندان با فک گرمش حسابی

 کلافه مان می کرد...

 حالا امروز به دیدن اجرای ادیپ آمده بود...

 اصغر دشتی هم برای دومین بار آمده بود..

 محمد یعقوبی هم آن لابه لاها با آن ژاکت قرمزش حسابی غلط انداز مینمود...

  میتوان بگویم اجرای عجیب با مزه ای بود...

 (این عجیب نبود من نمی دانم اول جملاتم را چگونه باید آغاز می کردم...)

 خلاصه...

 تا همین جا بدانید که برف شادی نداشتم...

 و من بودم و ۴ عدد برف شادی به ته رسیده که سر هر صحنه وقتی میخواستم

 برف شادی بزنم فقط مخلوطی از هوا بود که اگر دقت می کردی چیزی شبیه گرد نمک

 هم انگار لا به لایش پخش شده باشد...

 و پور آذری بود که بنده خدا نه می توانست حرفی بزند نه نزند...

 آمد جلو گفت تمام شده برف شادی هایت...

 من هم اصلا به روم نیووردم گفتم دارم ...

 و من بودم که بعد از صحنه ای که باید برف شادی میزدم با دست روی صورتم را پوشاندم

 از خجالت و یواشکی پشت یکی از ستون ها قایم شدم...

 خوب کلا روز سوتی بود...

 و سوتی های من زیاد به چشم نمی آمد...

 سر مهمانی که فوق العاده بود...

  خواننده مان شروع کرد به خواندن خوان چوپانا...

 صدایش گرفت...

 مثل نواری که یهو جمع کند...

 من هم سرگرم دزدیدن کیف بودم که یه لحظه از خنده ی تماشاچیان خنده ام گرفت..

 و خوب من هم بالطبع خنده ام گرفت...

 و این بار جلویش را نگرفتم...

 خوب آدم خنده اش میگیره دیگه دست خودش که نیست والا...!

 اجرا تمام می شود...

 همان حرف های همیشگی ...

 اجرایی صادقانه...

 صمیمی...

 و از این حرفا...

 دعوت می شویم به سالن مبارک برای نقد وبررسی...

  تنها می نشینم یک گوشه آن بالا..

 هنوز صدای خسرو شکیبایی توی گوشم است...

 همان عبارت معروف همیشگی که به ییلاق ذهن وارد می شود :

 وسیع باش و تنها و سر به زیر و سخت...!

 عجیب این جمله را دوست  دارم...

 و من آن لحظه احساس غرور می کردم از اینکه دارم مو به مو از این جمله پیروی می کنم...

 برای اینکه حوصله ام سر نرود دست می کنم توی کیفم برف شادی های خالی را

 می اندازم توی سطل زباله ای که درست یک وجب با من فاصله دارد...

 دوستم مهدیه صدایم میزند بروم پیشش بنشینم...

 خوب می روم...

 ولی هنوز این جمله توی گوشم هست...

 اما دل دوستم را که نمیتوانم به خاطر یک جمله بشکنم...

 نه خداییش میتوانم؟!

 آمدم توی جمع ...

 سوتی های جلسه ی نقدو بررسی یکی پس از دیگری شروع می شود..

 این بهزاد صدیقی میگویم با مزه است نگویید نه...

 یکی از دلایلش هم همین خونسردی همیشگی اش است که من نمی دانم چطور می تواند

 انقدر خونسرد باشد...

 بماند که امروز از دست بچه های ما دیگر نتوانست جلوی خنده های ریز و دلبرانه اش را بگیرد...!

 یکی از سوتی ها این بود که وسط حرف زدن اصغر دشتی یهو پرده ی پشت سرشان جمع شد..

 بچه ها خندیدند ...

 منم که امروز افتاده بودم روی دنده ی خنده...

 سرم را گرفته بودم زیر صندلی و می خندیدم...

 یک سری هم از دست حرکات پور اذری خندیدیم که موقع حرف زدن همش با

 پایه ی میکروفون بازی می کرد وهر وقت حرفش نمی شد میکروفون را میچرخاند سمت

 اصغر دشتی و آخر جمله اش را که هنوز شروع نکرده بود  را اینچنین تمام

 می کرد خوب دیگه...همین دیگه...بسه دیگه...

  و یک سری اتفاقات با مزه ی دیگر که فقط باید آنجا بودید تا از خنده اشکتان سُر

 بخورد روی گونه هایتان...

 و در پایان هم بهزاد صدیقی با آن لحن منتقدانه اش گفت...

 بعد از مراسم تقدیر و اهدای لوح ...اعضای گروه برای صرف شام به سالن پاتیناژ مراجعه کنند...!

 و صدای خنده ای بود که توی سالن پیچید...

 حتی خودش هم خنده اش گرفت...

  روز با مزه ای بود و موقع گرفتن لوح چقد احساس گرفتن سیمرغ داشتم نمیدانم چرا...

                                       *****

شب است آمده ام خانه لوح را به پدر محترم نشان می دهم...

 تغریبا خوشحال میشود...

 مادر محترمه بیشتر از پدر خوشحال می شود...

 توی یک دستم لیوان چایی است توی دست دیگرم لوح تقدیر ...

 به مادرم میگویم تا سال دیگه یه سیمرغ واست میارم...

 جواب نمی ده...

 میگم مامان سیمرغ بیارم یا اسکار...

 بر می گرده با یه حالت تغریبا جدی و شوخی میگه سمیه جان اینا چیه ...

 پول بیار...!

  خنده ام می گیرد از جنس تلخش...

  حالا آمده ام پای کامپیوتر ...

 این اتفاقات را می نویسم...

 در حالیکه آهنگ های کوروش یغمایی را گوش می دهم...

 ولی خداییش عجیب این نیمچه ترانه ی  کوتاهش حال داد بهم اساسی...

 ای وای ای وای...

ممد حیدری...

 ای وای ای وای...

 ممد حیدری...

برای شنیدن این تکه از آهنگ اگر فلش دارید فردا بیارید خانه هنرمندان واستون بریزم برید خونه

 گوش بدید حالشو ببرید...

 غصه ی دنیا رو هم نخورید...

 داره میگذره دیگه...

 چرا حالا با غصه...

 والا...

 به قول شاعر...

ای وای... ای وای...

ممد حیدری...!

ای وای ای وای....

 ممد حیدری...

ای وای ای وای...

 ممد حیدری...!

من رفتم بخوابم تا اهل منزل و همسایه ها رو بیدار نکردم...

 شبی خوش داشته باشید...

 و این شعر و اگه تونستید تا وقتی که خوابتون ببره پیش خودتون زمزمه کنید...

همه با هم...

یک...

دو....

سه...

 حالا....

ای وای...ای وای....

 ممد حیدری....!

 

+نوشته شده در چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت2:55توسط سمیه | |

 

 تمام دیشب را تنها در یک جزیره به صبح رساندم...

 خیال بد به خودتان راه ندهید...

 در جزیره ی برو بچه های لاست نبودم...

 جزیره ای که در ان بودم بسیار بزرگ تر ...

زیباتر و هیجان انگیز تر از جزیره ی لاست بود...

 من بودم...

 آنقدر تنها...

 که تنهایی آمیخته ای شد در تک تک وجودم...

 آنقدر سکوت بود...

 که سکوت چسبید به گوشه ای از دهانم...

 آنقدر آرام...

 که آرامش از نوک انگشتانم می چکد...

 و من الان لبریزم از یک عالمه حس خوب...

 دلم میخواهد کارتون ببینم...

 حتی آ نهایی را که بارها و بارها دیده ام...

 حالم خوب است...

 انگار خاصیت تمام جزیره های دنیا همین است...

 به خود آوردن آدمیزاد...

    حالا نان را از من میگیری بگیر ...

  هوا را میخواهی بگیری بگیر...

   جانم را هم می خواهی بگیری بگیر...

  اما خنده ات را نه...!

   با تشکر از پابلو نرودای عزیز...

                                        *******

 یک توصیه ی مهم به دوستان عزیز....

  در زندگی موجودی است به نام خود...

 این خود...

  عزیز ترین چیز می تواند باشد  در عالم وجود...

  مواظب خودتان باشد...

 چون خود بسیار حساس و شکننده تر از این حرفاست...

 و همیشه موقع رد شدن از خیابان های یک طرفه دو طرف خودتان را با دقت نگاه کنید...

 چون همیشه احتمال دارد خود کسی دیوانه باشد...!

  خودتونو دوست داشته باشید....

  اگر وقت شد منم دوست داشته باشد...

 چون منم همتونو دوست دارم...

  برای همدیگه هم دعا کنیم...

  همینطور برای بهروز بقایی...!

 من دیگه برم دیرم شد باید ساعت ۲ فرهنگسرای بهمن باشم...

  برف شادی هم ندارم...

 نمی دونم چی کار کنم...

 خودم خیلی نگران شده...

 بسه دیگه ...

 ظهر به خیر...

 خدانگهدار...!

 

+نوشته شده در سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت12:52توسط سمیه | |

 نمی دانم چرا ...

 ولی همیشه فکر می کردم کسی که عاشق کسی می شود...

بیشتر از معشوقه اش باید رنج بکشد اگر عشق هم یک طرفه باشد...مخصوصا...

 دنیای عجیبی شده...

 معشوقه بیشتر رنج می کشد این بار خدایا...

 داستان زندگی من از اواخر هفته ی پیش به طرز عجیبی پیچ خورده...

  و حالا داستان وقتی عجیب تر می شود که کسی که عاشق تو شده...

  خودش یک عاشق سینه چاک هم دارد...

  آخ....وقتی داستان از آن هم جالب تر می شود که عکس بروشور کار پور آذری...

  با آن ژست ضایع قاب شده و خورده به دیوار همین عاشق سینه چاک کسی که عاشق

 کسی شده که عاشق من شده...

  زنگ زده با گریه می گوید هر شب به عکست نگاه می کنم تا صبح اشک میریزم...

 که چرا کسی که من عاشقش هستم عاشق توست...

 د بیا...نه جدی ها....د بیا...

 واقعا من نمیدانم چرا دنیا اینطوری شده...

 خوب هر انسانی یک ظرفیتی دارد...

 به جان خودم ظرفیتم تمام شده این روزها...

 آقا جان گیرپاژ کردم آن هم در سرازیری...

 اتفاق دور از ذهنی نیست سقوطم به دره ای عمیق...

 از آن ور امروز توی مترو چقدر حالم بد شد با دیدن کودکی نابینا که مُدام دکمه های

 مانتوی مادرش را باز میکرد از آن ور مادره می بست...

 انقدر باز و بسته کردند دکمه ها را و آنقدر دیر مترو آمد که جانم به لبم رسید...

 انگار خدا محکومم کرده بود به نگاه کردن ...

 از جیب کیفم گوشی ام را در می آورم آهنگ گوش میدهم شاید صدای دعوای مادر و پسر

 به گوشم نرسد...

 صدا تا آخر زیاد است اما صدای برخورد دست های مادر با پسر نابینایش مسیر نگاهم را

 نا خود آگاه میکشد به سمت صدا...

 آه ...فریاد خدایا این دیگر چه بازی است؟

 رهایم نمی کند...

 بگو چرا شب ها خوابم نمی برد...

 کسی از صبح تا شب به عکس من زُل زده...

 حتما نفرینم هم می کند...

 اما به خدا من جُز کمی محبت قلمبه شده کار دیگری نکردم...

 می دانم تقصیر من بود...

 اما از این قضیه ۳ نفر خبر دارند...

 و این ۳ نفر هم هیچ کدام درد من را نمیفهمند...

 مثلا خواهرم...

 مدام سرزنشم می کند که از اول هم تقصیر خودت بود...

 آن دو نفر را نمیدانم چه فکری میکنند...

 اما مطمئنا آنها هم مرا در دل سرزنش می کنند...

 اما سرزنشم می کنید به چه جُرمی...

 من که بارها  و بارها ثابت کرده ام که دوستش ندارم...

 پس دیگر از جان من چه می خواهد...

 همین مانده که قید گروه حمید پور آذری را هم بزنم از دست این آدم...

 چند ماه پیش از کاری که داشت بیرون آمدم...

 بماند که پشت سرم چقدر حرف ها زدند و حدیث ها ساختند...

 با دل شکسته مثلا به کلاس های پور آذری رفتم...

 مرا با آغوشی نسبتا باز پذیرا شد...

 حالا که با پور آذری تشکیل گروه داده ایم و همه چیز دارد خوب پیش می رود..

 دوباره پیدایش شده...

 خوب من اگر اینطور پیش برود باید قید تئاتر را بزنم...

  این همه تلاش و دونده گی از بین میرود...

 خدا را خوش نمی آید برادر من!

 لا اقل می آیی بیا ولی خیالم را آسوده کن که دیگر هیچ حسی به من نداری...

 دلم چقدر باید بشکند این روزها خدا...

 بارانت را بفرست...

 این خستگی چند ماهه با این درد روحی مرا از پا می اندازد...

 کاش کمی سنگ دل تر بودم...

 امروز من بودم بعد از کار و حالت تهوعی که مرا تا دم دستشویی می کشاند و

 بر می گرداند...

 آنقدر روحم آشوب است که آشوبه گی اش را انداخته روی دلم...

 در این هاگیر و واگیر کسی هم نیست آدم را درک کند...

 حرف آدم را بفهمد...

 اصلا به حرف آدم گوش دهد...

 شاید می گویند در دل مشکل خودش است به ما چه...

 من این روزها محرم اسرار دل هزارها عاشق بوده ام...

 پس چرا یک نفر سینه سپر نمی کند به درد و دل من گوش دهد...

نه راهش را می دانم نه چاهش را ...

 هر چند این روزها تمام راه ها به چاه ختم می شود...

 چقدر دوست داشتم امروز کار می دیدم...

 شاید کمی ذهنم را آرام می کرد...

 اما تعهد به گروه بیخ گلویم را چسبید...

 دلم مسافرت می خواهد...

 کمی دور شوم از این روزهای سخت...

 گریه ام هم نمیگیرد... بدبختی است..

 بغضم می آید چشمانم کمی نمناک می شود ...

اما نه از هق هقی خبری است نه از اشکی...

 تا می آیم گریه کنم میگویم خوب که چه...؟

 گریه کنم تاکی؟

 سر به زانو بگذارم تا کی ؟

 آخرش که چه...؟

  خدایا به جرم کدام گناه اینچنین مرا مجازات می کنی؟

 کدام گناه؟

                              *****

 شب خسته آمده ام خانه...

 هنوز صورتم سیاه است هنوز...

 زیر چشمانم...

گودی چانه ام...

 خسته ام آنقدر زیاد که حال ندارم مثل هر شب پاکشان کنم...

 فقط شالم را از سرم باز میکنم...

 میاندازم به دسته ی صندلی ...

 ژاکتم را در می آورم می اندازم پایین تخت...

 و فقط دراز می کشم...

 و در تاریکی اطاق فکر می کنم...

 فکر میکنم که چرا انقدر ضعیفم...

 چرا تکلیف زندگی ام را هنوز با خودم روشن نکرده ام...

 توی همین فکر ها خوابم میبرد...

 زمان گذشته...

 چون دیگر صدای تلویزیون به گوش نمی رسد و این یعنی همه خوابیده اند...

 ناگهان برخورد دستمال خیسی را به پیشانی م حس می کنم...

 چشمانم را باز میکنم...

 بامداد یک ظرف آب آورده دارد مرا پاشویه می کند...

 توی تاریکی اطاق فکری مثل جرقه از جلوی چشمان عبور میکند...

 نکند بامدادم بیناییش را از دست دهد...

 حالم دوباره بد می شود...

 می نشینم روی تخت...

 هنوز مستاصلم...

 بامدا فقط نگاهم می کند...

 پامچال هم کمی انطرف تر کنار خمیرهای بازیش خوابش برده...

 توی دستش یک چیزی شبیه جوجه است...

 آخ بیچاره فرزندانم...

 بامداد مینشیند کنارم...

 دستانش را میگذارد روی پایم و با لحنی که انگار سالها از سن واقعیش می گذرد...

 می گوید بابا کی برمیگردد؟!

 دستانش را در دستم فشار می دهم و با لحنی که هیچ اطمینان خاطری در آن نیست

 می گویم به زودی پسرم...

 به زودی...!

+نوشته شده در سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت1:52توسط سمیه | |

 

 بله....

امروز تمام بچه های کار اُدیپ حمید پوراذری به غیر از چند تا از بچه مدرسه ای ها ...

 یک دست صورت هایمان راسیاه کردیم...

شال زرشکی رنگ هم به کمرهایمان بستیم...

و از در ورودی خانه ی هنرمندان با دست و بشکن و دنبک تماشاچیان را به

 سالن انتظامی راهنمایی کردیم...

 وارد سالن می شویم دور تا دور عکس های سعدی افشار می چرخیم...

دست می زنیم و بشکن و دنبک...

 پشت عکس ها می نشینیم...

 یک عده کنار عکس ها...

 نمی دانیم چه کار کنیم...

 حمید می آید دانه دانه در گوشمان می گوید چه کار کنیم...

 می آید در گوش من و چند نفر دیگر می گوید دست تماشاچیان

 را بگیرید دور تا دور سالن بچرخانیدشان و عکس ها را نشانشان دهید...

 یاد اجرای ملانصرالدین می افتم...

 عجیب روز غریبی است...

 دست تماشاچیان را که کمی شک دارند دنبالمان بیایند یا نه را توی دستانمان...

 توی دستم(نمیدونم چرا یهو فعل جملاتم جمع میشه...با اینکه من یه نفرم...

 اما شاید بیش از یک نفر باشم ...این روزهای عجیب و غریبی که انگار دارم توی خواب

 راه می روم...)

 توی دستم دستان دختری است که خنده اش هم گرفته...

 دست اکثر آدم ها را گرفتیم...گرفتم و دور سالن چرخاندیم...

 یک عده نیامدند...

 در گوش حمید پور آذری می گویم یک عده وسط نمی آیند چه کار کنیم...

 میگوید :عرضه ات را نشانم بده ...

 از آنجا که بی عرضه هستم...

 کنار یکی از عکس ها می نشینم و شروع می کنم بشکن زدن...

 حمید می آید سراغم و می گوید پاشو....

 وای عجیب لحظات با مزه ای بود وقتی گُه گیجه گرفته بودیم چه غلطی کنیم...

 از آن ور آخر کار با صورت سیاه باید بروشورهای سعدی افشار را توی خانه ی هنرمندان پخش

می کردیم...

فکر کنید نشسته اید دارید هات چاکلت نوش جان می کنید یک آدم سیاه بیاید بالای سرتان یک بروشور

بندازد روی میزتان...

 کاری که کردیم و من در عمرم هیچ گاه فکر نمی کردم یک روز در خانه ی هنرمندان...

 جایی که می توانم بگویم خانه ای که روزی آرزو داشتم تویش نمایشنمه خوانی کنم...

 اینجنین با صورت سیاه و از خود بی خود به این سو آن سو بروم...

 و برایم آدم های دورو برم هم مهم نباشد...

 این روزها بد جور روحم از جسمم سبقط گرفته...

 دوباره روی ابرها راه می روم این روزها...

 و زمان تنها چیزی است که گذرش را حس نمی کنم...

 به جز شب ها که یاد درس های نخوانده ام می افتم...

 یاد دندانپزشکم که دیگر بعید می دانم من را توی مطبش راه بدهد...

 چون ۲ ماه از وقتم گذشته...

 یک عدد سیمم که ۱ ماه پیش شکست...

 و خلاصه انقدر در به داغونم که امروز یک لحظه دلم به حال خودم سوخت....

 با این سر درد عجیب و مرموزی که دو روز است پشت چشمانم را گرفته...

 حالت تهوعی  که در روز چند بار به سراغم می آید...

 نمی دانم خسته ام...

 این بار چه مرگم شده...

 دو حس متضاد را در آن واحد دارم تجربه می کنم...

 و شاید به خاطر همین باشد که این روزها...

 این شب ها به شدت گیج و منگ و گنگم...

 خدا این یک هفته را هم به خیر بگذراند...

 قول می دهم بعدش مثل بچه ی آدم فقط کار ببینم تا کار کنم...

ولی سیاه شدن عجیب لذت بخش است...

 و عجیب دردناک...

 و عجیب که عجیب است...

 سیاه شدن آن هم با عینک...!

                                           ******

هایکو با طعم آدامس خرسی...مثلا...

 "آسمان آبی...

بدون هیچ ابری...

نه برگی روی زمینی...

نه چکه آبی از کولر پارس خزری...

نه صدای چرخ های دوره گرد لبو فروشی...

هوا جان میدهد برای یک تجاوز معصومانه ی بدون لا لایی...!"

 

+نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت0:26توسط سمیه | |