|
خوب در این اوضاع و احوال سیاسی هم که دیگر کسی پیدا نمی شود تن به ازدواج دهد! آنقدر همه چیز خوب و عالی است...! مسکن آنقدر زیاد است...! که هر پسر بالای ۱۸ سال می تواند قبل از سن ۲۵ سالگی...! با یک دختر الی ۲ دختر بسته به شرایط و حال و روزش رابطه ی جنسی برقرار کند...! و دیگر این روزها کسی زیر بار تعهد نمی رود..! ومن ترجیح می دهم در این هاگیر واگیر و وانفسای روزهای ترسناک شهری با پُل عابرهای برقی ...! نگاه در نگاه مردی بدوزم که تا به حال رابطه ی جنسی تجربه نکرده...! و عاشق ذهن در به داغون....!پاره پاره..! و متلاشی شده ی من زیر رگبار باران پاییزی باشد...! یعنی می خواهم بگویم به طور واضح عاشق درونیات و ذهنیات و روحیات و ...ام بشود...! و تمام این گفته ها نمی تواند بیش از یک معنا داشته باشد و آن هم این است که من در ظاهر خود هیچ چیز غلط اندازی ندارم تا فرد مذکری را به غلط بیندازم تا شیفته ام شود...! بماند که یک عدد عینک اناری رنگ...!شاید هم آلبالویی رنگ...!هر چند شما زرشکی بپندارید مطلوب تر است...! یک عدد دماغ قلمی شکل...! ۳۲ عدد دندان یا ۳۴ عدد نمیدانم تا به حال نشمرده ام بس که زود ۴ دندان عقلم را با هم کشیده ام....! و دندان هایی که به سیم ارتودنسی مزین است...! ۴ عدد دندان پُر کرده...!به اضافه ی دو عدد پا که کفش هم صاف است...! خوب کلا می دانید همه چیز مهیا بود اگر پسر می شدم....! سربازی ٬ معافیت تحصیلی از نظام وظیفه سریع روی کارت پایان خدمتم بود...! پسر نشدم..! بماند که مادر و پدرم هم بایشان فرقی نمی کرد دختر یا پسر بودنم...! همین که یکی دو هفته ای زودتر آمدم و غافلگیرشان کردم حسابی سر ذوقشان اورده بود....! با آن همه پُرزهای اضافه روی صورت و گوش و اعضا و جوارحم...! خلاصه تمام این ها مقدمه ای بیش نبود تا بگویم این روزها دارم به شدت با ماشین حساب تلفن همراهم که قدر مطلق را نمیتواند اندازه بگیرد ...سن خودم را ... سن فرزندانم را...سن نوه هایم را و اگر خدا بخواهد سن ندیده هایم را اندازه گیری می کنم...! چون ترجیحا دوست دارم قبل از مرگ یک بار این جمله را از دهان کودکی شنیده باشم... " مامان بزرگی میای کون من و بشوری ...!" .... ای جان...! ****** این روزها تهنا چیزی که باعث تحریک شدن حس حسادتم به جنس های مونث دورو برم می شود ۲ چیز است : ۱)قدشان از قد من بلند تر باشد... ۲)تعداد کتاب هایی که خوانده اند از کتاب هایی که من خوانده ام بیشتر باشد... **** به مناسبت بزرگداشت سعدی افشار ...همان سیاه باز معروفی که سالها ی سال است مردم را خندانده...گریانده...شاید هم ترسانده... به مدت یک هفته که از فردا شروع می شود تا شنبه ی دیگر... هر روز به غیر از سه شنبه.... نمیدونم قراره چه کاری انجام بدیم تو خانه ی هنرمندان... سالن انتظامی... حالا اگه دوست داشتید یه سر به ما بزنید... مطمئنم لحظات نشاط آور و مهیجی را برایتان به ارمغان خواهیم آورد... ***** امروز دیدن عکس های سعدی افشار چشمانم را تر کرد... دلم برای هنرمند جماعت این روزها بسیار دلتنگ است...! البته هنرمند هایی از این دست... نه هر هنرمندی....! خدایا شکرت...
به دلیل خستگی بیش از اندازه ینویسنده ی وبلاگ... و به دلیل اینکه صبح باید پاشم به پدر محترم صبحانه بدهم تا ثابت کنم من دختر تنبلی نیستم... و به دلیل اینکه شب ها دیر خوابم میبرد... حتی اگر از خستگی مثل جنازه باشم... و به دلیل اینکه ... هان...؟! خوب دیگه به هزار و یک دلیل که در دست بررسی است... نوشتن خاطره ی امروز به فردا موکول می شود... تا فردا دندون رو جیگر مبارکتون و گاز بگیرید ... هیچی دیگه شب به خیری کنیم تا فردا... ببخشید حال من دست خودم نیست این روزها... درگیر یک سئوال فلسفی بزرگ هستم... آن هم این است که من شاید نباید هیچ وقت بازیگر می شدم... اصلا خستم... تا شنبه هم باید یه بچه ی ۵ تا ۱۲ سال پیدا کنم یه نقاشی واسم بکشه... شنبه ساعت ۸ کلاس ارزشیابی شخصیت دارم... یه جلسه شم نرفتم... حالا خودم با دست چپ دست مخالف یه نقاشی می کشم... با مادر خودم هم در مورد بیش فعالی خودم مصاحبه به عمل میارم... جدا چه جور دانشجوهایی هستیم ما.. و من بعد از فارغ التحصیلی در چشمان کدام آدم روانی چشم بدوزم و بگویم هر چه درد و دل داری به من بگو... مشکلت سه سوته حل می شود... وقتی خودم مثل خر توی گل وا رفته وا میروم وقتی هنوز نمی دانم از جان این زندگی چه می خواهم...؟! دارم کم کم شبیه دیوانه ها می شوم... هر چند تا به حال شده ام... خدایا حال و روز این بنده ی دیوانهات را دریاب...! آه...
رفت.... در را محکم پشت سرش بست... یه جوری شدم... باد در بود که خورد توی صورتم... یا ... نمیدونم... هنوز حال من خوبه؟! رویاها دارن تو بیداری به حقیقت می پیوندند آیا؟ یا من خوابم هنوز...؟ شک دارم... هنوز توی شوکم... یعنی ... آره؟! هنوزم حال من خوبه؟! تو چی...؟ خوبی هنوزم...؟ اگر خوب بودی چرا در را اینطور روی نگاهم بستی...؟ مغروری..؟ بی احساسی...؟ کی دست دلت را پیش احساس خاک خورده ی من می خواهی باز کنی...؟ هنوز شک داری...؟ هنوزم...؟ اینطور که پیش میرود فکر می کنم بی احساسی... خودت را به کوچه ی علی چپ نزن... سالهاست خواب هایم رنگ و بوی تو را دارد... باور نداری...؟ هنوز جای سرم توی ناز بالش شب های بی قراریم فرو رفته است... عادت ندارم شب ها ناز بالش را تکانی دهم ... تا جای فرو رفتگی سرم پُر شود... می ترسم اگر ناز بالش را تکان دهم ... تو هم بپری از توی خواب های شبانه ی بی سرو ته من.. کجایی؟! خداییش تا کجا دلت می آید من را بچرخانی...؟ انقد چرخیده ام و چرخانده ام که حالت انسانی را دارم که نه دست دارد نه پا ...نه چشم ..! خیلی سخت است... دست کشیدن... یا دست برداشتن ... نمی دانم... فقط شب های من است که پُر شده از حس بی قراری... هنوزم خودم شک دارم... تقصیر تو نیست... لالایی قصه های شب کشته شدن عشق های بی دلیل... لالایی وسیعی است... به وسعت دلتنگی تمام آدم هایی که دیده ایم و نمی شناسیمشان... به وسعت تمام دل های زیر خاک شاید... آخ... شک... شک دارم... شک دارم که توی ذهنت هنوز عاشقم هستی یا نه...! هنوز شب هایت به یادم می افتی یا نه...؟ ولی ناز بالش من اینجا خوب خیس می شود از احساس ماهی که نشسته آنجا پشت پنجره... گاهی نگاهم می کند ...گاهی نه... گاهی دستی تکان می دهد برایم...گاهی نه... گاهی بلند می شوم در گوش ماه دلتنگی هایم را فریاد می زنم شاید برساند ... تمام حرف هایی که موقع دیدن خورده می شود... شک دارم... شک دارم.... هنوز توی شوکم... من عاشقی بلد نیستم... چرا...؟ معلولیت عاشقی دارم گویا...! پس چرا شب هایم اینچنین آشفته است... شاید... آره...؟! گوشه ی لبش را گاز گرفت...بعد گوشه ی چادر کودری اش را که گل های قرمز داشت را بین دندان هایش کشید و رفت...!(تصویری که میشد این لحظه دید...) نه... غلط اضافه... من عاشق نشدم... ناز بالش های خاله زنک دروغ می گویند... شما را به خدا باور نکنید حرف هایشان را... من شب ها چشمانم خود به خود ازش اشک میریزد... اینجا خبری نیست... ماه هم بی جا کرده آمده پشت پنجره... ماه دهن لق... حرف توی دهانت نمی ماند ... دیگر سراغ من نیا... من سر خودم را شیره نمی مالم... حال من هنوزم خوبه... هنوز.... دستانم هنوز سرد است... قلبم آرام میزند... آنقدر آرام که شک می کنم تپش دارد یا نه... پس هنوز عاشق نشده ام... هنوزم حال من خوبه... به جان خودم... چرا اونطوری نگا می کنی... باور نمی کنی... من سالهاست عاشق نشده ام... حتی برای یک لحظه... چرا اونطوری نگا می کنی... می دونم... دروغگوی خوبی نبودم... اما تو به روت نیار... مثه همیشه... باشه...؟! ******* بابا صبح آمده بیدارم کرده می گه واسم نیمرو درست می کنی... برایش نیمرو درست می کنم... زرده اش را هم نمی زنم... اینطوری بیشتر دوست دارد... لباس جدید خریده... میگه بهم میاد میگم آره... بابا میره سر کار... صبح مامان با گربه ای که اومده دم پنجره حرف میزنه... بلند بلند بهش میگه غذا هنوز حاضر نشده... نکند پامچال و بامداد پدرو مادرم باشند؟!!!!!!! ****** ******** من روحم... من دردم... من آبی ام... نه زردم... زرد کهربایی خالص... شاید هم کبود... من دستم... نه من چشمم... همان چشمی که لحظه ای پیش بخشیدمشان به تو... اما پسشان دادی... چطور دوباره... حالا...اینجا... به یادم افتادی... تمام شده بود... ماه ها پیش... دوباره آمدی.. دوباره عاشقیتت را توی سرم می کوبی.. من عذاب می کشم وقتی کسی شب ها به یاد من بخوابد اما من نه... چرا... خدایا چرا... چرا شب ها اینچنین قاطی و در هم شده اند این روزها...این وقت ها... تو به فکر کسی سر به ناز بالشت می گذاری که آن شخص هم به رویای شخص دیگری ... این وسط پس کدام دو نفری به یاد هم سر به ناز بالششان می گذارند... چرا...؟! زمانه ی بدی است... دنیای عجیب و غریبی است... باید از شیشه های مه گرفته پرسید... فقط آنها راست می گویند... فقط و فقط آنها... باور نداری... خوب... به درک...!
اسپند دود می کرد و صدای تق تق دانه های اسپند بود که به گوش می رسید... از لا به لای دود اسپند صورتش را دیدم که خیس بود از اشک... نگاهش کردم... گفتم برای کی اسپند دود می کنی... گفت برای خاطراتم... آنقدر زیاد است که می ترسم چشم بخورند...! **** نتیجه گیری وسط هفته : مردان با کسانی که دوستشان دارند دوست می شوند... و ترجیح می دهند کسانی را که دیوانه وار عاشقشان هستند را از دور نگاه کنند... حالا باز ما زن ها بگوییم مردها بچه اند خودشان بگویند نه اصلا هم این طور نیست... اخلاق های جالبی دارند... نه؟ توصیه وسط هفته : سعی کنید دلتان برای کسی تنگ نشود... چون به احتمال زیاد آن شخص دلش برای فرد دیگری تنگ شده...! سئوال وسط هفته : مرد عنکبوتی خوش تیپی که از مترو خریده بودم دیگه به درو دیوار نمی چسبه چرا؟! خاطره ی وسط هفته : فعلا چیزی موجود نیست ...شاید بعدا به وجود اومد... پیشنهاد وسط هفته : انسان انقدر بزرگ است که می تواند خاطراتش را هر طور که می خواهد بسازد... و از آن ور هم انقدر کوچک و ناتوان که نمی تواند برای یک ماه هم که شده خاطراتش را در ذهن کوچکش نگه دارد...! پس سعی کن خاطراتت و اون اندازه که ذهنت گنجایش داره بسازی... نه بزرگ تر نه کوچیک تر... ...... فرناز عزیز ... بله فرناز جان با خودتم... خوندن متنی که تو وبلاگت نوشته بودی باعث شد این متن نوشته بشه... پس این متن با تمام کاستی هاش تقدیم به تو...
فکر کنید الان دیشب است یعنی جمعه شب... اولین اجرا ساعت نزدیک به ۲ بعد از ظهر شروع می شود... کارهای همیشگی است... چند عدد بروشور درست کردم... و کمی هم سوله را جارو... اجرا شروع می شود... سر دردی عجیب و البته آشنا طاق سرم را در می نوردد... می آیم پشت گاری به نشمینه (نویسنده ی کار) میگم داره سرم منفجر می شه... بنده خدا یه لیوان آب میاره با استامینوفن... خودم می دانم سرم با این استامینوفن ها گول نمی خورد و تا حالم را بهم نزند دست از سرم بر نیم دارد که نمی دارد.. با این میگرن لعنتی که باعث شد درد لوزه و گوش دردم را به فراموشی بسپارم... اجرا تمام می شود... ناهار برایمان آوردند...چون روز آخر بود...! خوب من فقط نوشابه اش را خوردم.... به فاصله ی ۵ دقیقه یک بار دلم آشوب می شود و رها می شود... ساعت نزدیک ۴:۳۰ دقیقه است... اجرای دوم شروع می شود... تمام انرژی ام را گذاشتم که معلوم نشود حالم بد است... نمی دانم چطور می شود که حمید پور اذری آخر اجرا می گوید امروز یکی از بهترین روزهایت بود... و واقعا لحظات عجیبی بود قبل از ورود به هر صحنه از درد به خود می پیچیدم اما تا وارد صحنه می شدم درد خوب می شد... دیروز قبل از ورود به مهمانی که شعر افغانی را بچه ها می خواندند... من هم بالای نرده ها با درد و گریه ...ای وای خدایا فریاد...خدایا می گفتم... و شعر را بلند بلند خواندم... نمی دانم صدایم را کسی شنید یا نه؟ ولی حالاتی بود دیشب احوالاتمان... اجرای دوم هم به خیر و خوشی پایان می پذیرد... وارد اجرای سوم می شویم... ساعت ۶:۳۰ دقیقه است... آخرین اجرا است باید سنگ تمام گذاشت... آخرین قطرات جان و بدم را میریزم کف صحنه باور کنید که من بازیگری هستم که هیچ گاه کم فروشی نکرده ام... حداقل دیروز به خودم اثبات شد... آنقدر شلوغ است که نزدیک ۱۰ نفر سرپا اجرا را می بینند... وسط های اجراست نشسته ام روی زمین شقیقه هایم را با انگشتانم فشار می دهم... حمید پور اذری آمده شانه هایم را می مالد و می گوید بالا نیاری... الان دیگه تموم می شه... تحمل کن... خدا رو شکر بالا نیاوردم... بماند که چیزی هم نخورده بودم فقط صبحانه بود در معده ام و یک نوشابه... و یک لیوان چای داغ شیرین که هانیه دستم داد... اجرا تمام می شود... گریه امان نمیدهد... نمی دانم ولی بیشتر از ۵۰ درصد برای سرم گریه می کنم... چون گریه اثر آرام بخشی فوق العاده ای دارد... کیفم را در دست می گیرم دور تا دور سالن جاهایی که صحنه داشته ام را نگاه می کنم... و سرم را روی کیفم فشار میدهم....تا آب بینی و اشکم را به خودش بگیرد... کیک می آورند.... ادیپ به فارسی نوشته شده... محمد خالی به اصرار حمید پور اذری کیک را می برد... حالت تهوعم شدید می شود... دیگر دستانم می لرزد... می رویم لباس عوض کنیم... بچه های موسیقی آهنگ های کار را می زنند و بچه ها می خوانند... آخرین انرژی که در بدن دارم را جمع می کنم تا در شادی شان سهیم باشم... برف شادی هایم را می آورم و بچه ها زیر برف جیغ می زنند بالا و پایین می پرند می خوانند و شادی می کنند... یک پایان نسبتا شاد برای بچه هایی که از جان مایه گذاشتند خدایی ش... در آخر بچه ها همدیگر را در اغوش می فشارند... سراغ حمید پور آذری می روند و خداحافظی میکنند... حالا نوبت من است... حمید پور اذری نگاهم می کند... بغض کرده... دستانش را میگیرم و می گویم همیشه فکر می کردم چون بی عرضه بودم... چون خنگ بودم این نقش و بهم دادی... ولی بعدا فهمیدم که نه...! چون هیچکی به خنگی من نبود این نقش و به من دادی... خنده اش با گریه اش قاطی پاطی می شود... با صدای بغض آلود می گوید به خاطر این همه صمیمیت و صداقتی که توی اجرای نقشت داشتی ممنون... خداحافظی می کنیم... از سوله بیرون می آییم... حالم بد می شود... دو پا دارم دو پای دیگر هم قرض میکنم... می دوم طرف دستشویی... شانس اووردم که چیزی نخوردم... فقط چایی بود که بالا آمد.... تمام آن روز دور سرم می چرخد... دستم را میگیرم به شیر آب که نیوفتم شیر آب می اید توی دستم... از ان صحنه های با نمکی بود که خودم خنده ام گرفت... می رسم خانه... لوزه دردم آنقدر شدید شده که تا صبح خوابم نمی برد... بیچاره مادرم تا صبح نیم ساعت یک بار آمد بالای سرم ببیند نفس می کشم یا نه... تا صدای پاشو می شندیم از دور می گفتم مامان می تونم نفس بکشم... تا صبح از درد گوش و لوزه کابوس دیدم آن هم در بیداری... صبح دکتر تشخیص آپسه ی شدید لوزه را می دهد که احتمالا پرده ی گوش را پاره می کرد اگر دیرتر می رسیدم... سه عدد پنیسیلین... هر روز یک عدد تا فردا اگر بهتر نشدم باید نیشتر بزنم تا چرک هایش خالی شود... در این هاگیر واگیر مهدی پور اذری زنگ میزندو می گوید فردا ساعت ۳ فرهنگسرا باشید اجرا داریم... تا آخر آبان تمدید شده... سطل آب داغی است که روی سرم می ریزند و بخار از کله ام به هوا می رود... زنگ میزنم به نشمینه و فقط گریه می کنم... و من در یک هفته ی گذشته ۲ دفعه دکتر رفته ام... و هر دویشان ۴ الی ۵ روز استراحت مطلق به من داده اند... نمی دانم...در این شرایط سخت چه کار باید کرد... هیچ خوب نیستم... و بازیگری برایم به کاری شاق ... بی معنی ...و....تبدیل شده... بازیگری رزوی برایم قداست داشت... به نظرم تنها چیزی بود که می توانست من را و روح سرگشته ام را آرام کند... ولی الان فقط خواب می چسبد و خواب... و من چطور این حرف ها را به گوش حمید پور آذری برسانم... کاش کمی حال و روز بچه ها را درک میکرد... کاش...! آخ : حال من دست خودم نیست دیگه آروم نمیگیرم...!
یک حس خوب ... به تصویر کشیدن یک حس خوب چقدر سخت است... ولی از آن طرف به تصویر کشیدن یک حس بد چقدر آسان... چیز جدیدی نیست... داستان ما تکراری است... همان داستان همیشگی شلغم و فین فین دماغ زیر پتوی خاله ی همسایه... داستان همان است... فقط گذر زمان است که مثل گردی انگار پاشیده شده میان دو لحظه از گذشته و آینده... داستان همان داستان است... و مثل همیشه انگار از قصد و قرض بخواهی حال را فراموش کنی و دورش یک خط قرمز بکشی... داستان همان داستان است... همان داستان لوبیای سحر امیزی که هیچ وقت سحر آمیز نبود و جادوگری که چوبش هیچ وقت موش را اسب و گدا را هیچ وقت شاهزاده نکرد... داستان همان داستان است... همان قصه های بی سر و ته شب های خستگی مادرم که پایانش را همیشه خودم می ساختم... یا همان قصه های شب رادیو که تمامشان را از برم... داستان بلند نبود... عمر آدمی قدش نمی رسید تا دستگیره ی کتاب خانه ی بزرگی را که هیچ وقت گشوده نشد را باز کند... داستان همان داستان همیشگی بود... فقط این بار کمی قدش کوتاه تر شده بود انگار...و لبخندی گوشه ی لبانش بود... انگار دقت که می کردی با حالتی تمسخر آمیز پشتش را به تو می کرد ... و من لبانم را غنچه کردم و در دل به خودم ناسزا دادم... داستان همان داستان همیشگی است... داستان کُرسی مادر بزرگی که نبود...و کاسه ی پُر از انار... و نگریستن به گوشه ی پنجره که پرده اش کنار رفته بود و دانه های درشت برف که روی سر کلاغ سیاه که یک پایش را هم توی شکمش جمع کرده بود و میلرزید روی درخت توت مادر بزرگ همسایه مان...البته...شاید... صدای گرمای حضور پدر بزرگی که هیچ وقت نبود ولی داستان هایش خراش می انداخت ته دل ما را... انگار عصایش از درخت توت بود...چون همیشه بوی توت می داد و گاهی وقت ها هم سیب... پدر بزرگ عاشق سیب قرمز بود... توی جیب های سوراخش همیشه یک سیب گیر می کرد که موقع بیرون آوردنش باید کمی به دستان لرزانش فشار می آورد... همان دستانی که همیشه ی خدا بوی سیب میداد و توت... پدر بزرگ چه شکلی بود...؟! داستان همان داستان همیشگی است... نه رازی دارد نه رمزی...دیگر کسی نیست به قصه ای گوش دهد... نگاه کن اینجا عصر آدم های آهنی است... آدم هایی که حتی قصه ی خودشان را هم دوست ندارند بشنوند ...چه برسد به آدم های دیگر را... دیگر کسی گوشش را برای شنیدن داستان های مادر بزگ زیر لحاف چهل تیکه تیز نمی کند... کجاست سمت حیات...؟! دلم سفر می خواهد... اما همه ی سفر ها هم با یک داستان شروع می شوند... شتاب کنید و یک داستان به من بدهید... زمان کم است... اینجا شیروانی ها له له باران را می زنند و دود کش ها کمی هوای تازه... شتاب کنید.... که اگر حوا نبود ....داستانی هم نبود... داستان همان داستان همیشگی بود... داستان پسری که روی پُل عابر پیاده هم مشق می نوشت هم وزن عابرین را اندازه... داستان همان دخترک های گُل فروشی است که هیچ وقت داستان عروسی خودشان را از زبان مادر بزرگ هایشان نشنیدند... داستان همان داستان همیشگی مقابله ی زمان با آدمیان است... داستان ناشناس آشنا شدن های عجیب و غریب آدمیان... لحظات گنگ و سر شار از هراس روزهای ابری ... چاله های اندوهگین گل آلود شهری بزرگ.... چراغ های راهنمای بی احساس سر چهار راه ها که بیماری را در آمبولانس به قتل می رسانند... و هیچ کس این چراغ های لعنتی را مجازات نمی کند... داستان همان داستان همیشگی سنگ فرش های خیابان است... که مغازه دار ها بی توجه به عابرین پیاده آب جوب را می پاشند رویشان... و گُم می شود رد پای تو زیر آب جوب... نگاه که می کنی سفر شروع نشده تمام شده... شتاب باید کرد و گرنه داستان های شروع نشده زود تر از آنچه که فکرش را می کنیم خورده می شوند و ما باید انگشت به دهان معده های خالی مان را ماساژ دهیم...! *** شراب را بدهید.... شتاب باید کرد... من از سیاحت در یک حماسه می آیم و مثل آب تمام قصه ی سهراب و نوش دارو را روانم...! "سهراب"
پنجره باز بود... باد پاییزی بود که از پشت پرده ی زرد رنگ اطاق خودش را تا نزدیکی گوش دختر بالا آورده بود... پنجره باز بود... قُمری پشت پنجره نشسته بود و لانه می ساخت... پنجره باز بود... آفتاب نبود...اما هوا روشن بود.... پنجره باز بود... ساعت طرفای مغرب بود...همان وقت دلگیر همیشگی...که انگار یک تنه باید گناه تمام آدمیان جهان را به دوش بکشی...بی هیچ کسی... پنجره باز بود.... قمری سرگرم بود.... پنجره باز بود.... هوا به سمت تاریکی می رفت....نان سنگکی ها هم تا حالا بسته بودندو سنگ ها را از روی زمین جارو زده بودند و پیش بندهای چرکشان را روی پیش خوان انداخته بودند... پنجره باز بود... قمری دیگر خوابیده بود... پنجره باز بود... دختر از آن پهلو به آن پهلو شد...پتویش را روی سرش کشید.. پنجره باز بود... دختر ...قمری...نانوای سر کوچه...هر سه به یک چیز فکر می کردند... آن هم این بود که پنجره کی بسته می شود... همین...!
وای امروز... البته از دیروز کمی بگویم که رفتم دکتر ... و دکتر خیلی با ناراحتی گفت ریه هاتون عفونت کرده تا ۴ روز بخوابین و گرنه خفه می شین... یه اسپری بلومکس ۵۰ که زیرشم نوشته بکلومتازون داد گفت هر وقت نفست گرفت ۲ پاف بزن... گفت سابقه ی آسم ندارین ؟ گفتم نه... گفت اگه همینطوری پیش برین تا چند وقت دیگه آسم می شین... گفتم خیلی ممنون از لطفتون... امروز صبح وقتی زیر دوش نفسم گرفت فکر کردم مال بخار زیاد حمومه... ولی بخار حموم نبود .... توی یک چشم به هم زدن این من بودم که زیر دوش نشسته بودم و به حال خودم گریه می کردم... واقعا حالت بدی است خفه شدن... به شدت سر ادم گیج می رود....بعد زانوهایت شروع می کند به لرزیدن... کم کم چشمانت سیاهی می رود ....و ضربان قلب هم به آنی بالا می رود... و تو هر چه سعی کنی عمیق تر نفس بکشی زودتر به حالت خفه شدن می افتی... بهترین راهش تنفس آرام و منظم است... و بعد از آن کاری که باید بکنی این است که یه گوشه بنشینی و مثل آسمی ها پاف پاف اسپری بالا بدهی... و من به شدت می ترسم .... از اینکه آسم بگیرم... انگار راست است از هرچی که بترسی سرت میاد ... خوب ول کنیم این حرفای خاله زنکی رو... اینارو نوشتم تا بدونید روزگار سختی بر من می رود... و من به شدت صورتم را باسیلی سرخ نگه داشته ام... برای پیشگیری از چشم زدن های اینده لازم بود این چند سطر نوشته بشه... **** حالا امروز و بگم.... کلا اجرا بی انرژی شروع شد چون فرهنگسرا یهو گفت تا سه شنبه بیشتر اجرا ندارید... خوب همین کفایت می کرد تا بچه ها دپ بزنن تو بغل هم ادای گریه کردن و در بیارن... یه کم خودشونو لوس کنن... و از این حرکات غیر ورزشی... خلاصه.... تماشاچی نشست ....فک کنم بالای ۴۰ نفر بودن... صحنه ی اول و رفتیم اومدیم بپیچیم واسه صحنه ی دوم... چرخ گاری شکست... یه سری تماشاچی ها پیاده شدن بلکه سر پایی درست بشه نشد... دوباره نشستن و این گروه موسیقی بود که یک کنسرت مجانی برای تماشاچیان اجرا می کرد... و ما بودیم که زور می زدیم... ولی چرخ درست بشو نبود... با عذر خواهی تماشاچیان را پیاده کردیم و خواستیم تا ۳۰ دقیقه به ما فرصت بدهند تا چرخ را درست کنیم... در این وقفه ای که بین کار افتاد بچه های موسیقی به سرگروهی کاوه رفتند تا برای تماشاچیان بیرون از سالن موسیقی زنده اجرا کنند... و ما بودیم که از درز بین در نگاهشان می کردیم... و عجیب روز سخت و در عین حال با مزه ای شد... و من هنوز بر این اعتقادم که این گروه با نمک ترین گروه تئاتری و در عین حال سخت کوش ترین گروه است که در تمام لحظات صداقت...یکرنگی...همدلی... و مظلومیت از چهره ی تک تک اعضایش می چکد... مخصوصا از چهره ی کاوه... که خوب نمی دانم چه شد که بعد از کار رفت توی خودش... اصولا آدم های انرژیک وقتی توی خودشان می روند زود طابلو می شوند... آدم جالبی است... به خصوص برای نوشتن... مطمئنم بعد از اجرا نمایشنامه ای خواهم نوشت و شخصیت اصلی داستان را از روی کاوه می نویسم... با اینکه حاضر نیست به من طبلا یاد بدهد و می گوید برو اُرف یاد بگیر... راستی اگه متن و خوندی نظر هم بذار... (بیشتر از این نمی شد توی این متن در باره ات بنویسم ببخشید....!) ******* " کنار دیوار ایستاده بود... سرش را انداخته بود زیر سایه ی زانوهای مردی که خسته از راهی دور می آمد.. نگاهش کردم... نگاهم کرد... حالا کنار دیوار ایستاده بود و سرش را انداخته بود زیر سایه های نگاه من...! حالا .... حالا او رفته بود... و من بودم که تا آمدم به دیوار تکیه کنم ریخت...! حالا... حالا او بود که دست در دستان مردی داشت که سرش زیر سایه های زانوی مرد گیر کرده بود... و من بودم که در بین هزار سایه ی زانو های مردهای هراس انگیز... تبدیل به سایه شدم....! حالا... حالا... دیوار بود که به شدت مرا طلب می کرد...!"
اینجا... من... لبانم... از ... تب... کبود شده... و تو... به کنار زدن.... چند... تار موی خیس... از... پیشانی ام ... بسنده کردی ...؟ **** کمتر از یک هفته ی دیگر ما هم به صفحاتی از تاریخی منگنه خواهیم شد ... که آرزوی مردمان سرزمینش کمی آزادی بیان بود...! |
About
...دوست داشتم بنویسم Archivesآبان 1388مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 Links
صيد قزل آلا در اينترنت |